محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
698
تاريخ الطبرى ( فارسي )
نشست و او گفت ابروان مرا برداريد كه از بسيارى سن ابروانش بر ديدگان افتاده بود و ابروان وى را با سربندى بالا نگهداشتند . آنگاه تيرى بر آورد و به دل كمان نهاد و گفت : « مسروق را نشانه كنيد » و نشانه كردند و كمان را بر نشانه گرفت و فرمان تيراندازى داد و كمان خويش را بكشيد و تير را رها كرد و تير برفت ، گفتى بچه آهويى تيزتك بود و به پيشانى مسروق خورد كه از مركب بيفتاد و در آن تيراندازى بسيار كس از سپاه دشمن كشته شد و چون سالار خويش را به خاك افتاده ديدند صفشان بشكست و منهزم شدند و وهرز بگفت تا هماندم جثهء پسر را به خاك كنند و جثهء مسروق را به جاى آن افكنند و از اردوگاه حبشيان چندان غنيمت گرفت كه به شمار نبود و چابكسواران پارسى از حبشيان و حميريان و عربان پنجاه و شصت اسير مىگرفتند و آنها را به صف مىبردند و مقاومت نبود . وهرز گفت : « از حميريان و عربان دست بداريد و به سياهان پردازيد و يكى از آنها را باقى نگذاريد . » يكى از عربان بر شتر خويش بگريخت و يك شب و روز آن را بدوانيد و در كيسهء خود تيرى ديد و گفت : « ما در به خطا اين همه راه آمدى ؟ » و پنداشت كه تير به دنبال او بود . آنگاه وهرز به صنعا در آمد و برد يار يمن تسلط يافت و عاملان خويش را به ولايات فرستاد . ابو امية بن ابى الصلت ثقفى را دربارهء پسر ذويزين و كار وى و وهرز و پارسيان شعرى هست به اين مضمون : « بايد كسى چون پسر ذو يزن انتقام بجويد . » « كه سالها در كار دشمنان به دريا سر كرد . » « وقتى زبون شده بودند سوى هرقل رفت و كارى نساخت . » « آنگاه از پس هفت سال سوى كسرى رفت . » « و راهى دراز پيمود . »